ترا با اشک خون از دیده بیرون راندم اخر هم که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب ارزوها را
بزلف دیگری اویزی ان گلهای صحرا را مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی
من ان خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم که گلهای نگاه و خندهایم رنگ غم دارد
مرا از سینه بیرون کن ببر از خاطر اشفته نامم را بزن بر سنگ جامم را مرا بشکن مرا بشکن 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:27 توسط دهقان |
نمیدانم پس ازمرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش رادر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان آشفته تر سازد بدین سان بشکند داغ سکوت مرگبارم را ****************** بیا که ساحت خورشید ابر آسا شد ::.. بیا که ساحت خورشید ابر آسا شد شب سیاه بناگه ز غرب پیدا شد بیا که چهره عفریت نامــــــــرادی ها بجای عکس فرشته نشست و غوغا شد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:18 توسط دهقان |
صادق هدايت در 28 بهمن 1281 شمسي در تهران به دنيا آمد. اين نابغهي ادبيات معاصر ايران، با آفرينش شاهكاري چون «بوف كور» و داستانهاي كوتاه زيبايي چون «زني كه مردش را گم كرد»، «سه قطره خون»، «داش آكل» و «سگ ولگرد»، گزارشهاي سادهي جمالزاده را تا حد داستانهاي روانشناختي مدرن ارتقاء داد و عنوان "پدر داستان نويسي نوين ايران" را از آن خود ساخت. او در سن 48 سالگي در شهر پاريس، به وسيلهي گاز خودكشي كرد. سه قطره خون صادق هدايت «ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفتهي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه ... (( کل پست در ادامه مطلب...))
داستان «سه قطره خون» يكي از داستانهاي شاخص اوست كه در سال 1311 منتشر شده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 14:14 توسط دهقان |
تماشائی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی 
دلم می پاشد از هم ، بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاهگاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج میکنی یکباره راهت را
زناچاریست گر هم صحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزلهایم گریزی نیست
تو هم مانند حوا زود اغوا می شود گاهی...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 13:39 توسط دهقان |