تبليغاتX
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر...!

وقتی شنیدم اومدی خونه تکونی کردم...

 

عطر شکوفه ها موسیقی ملایم  و آواز عشق انگیزی که از گرام پخش میشود خنده های قشنگ کودک ملوسم مرااز فضای اتاق بسوی گذشته میکشاند و بی اختیار به یاد حرفهای دوستم می افتم که همیشه

می گوید:

آذر ! آذر ! تو چرا سرگذشت خودتو برای مجله جوانان نمی نویسی ؟!...

من همیشه از زیر بار این توصیه فرار میکردم .......... حوصله اش را نداشتم ولی امروز دراین فضای

عطرآگین ناگهان هوس نوشتنکرده ام ... میخواهم بر قصه عشق خود مروری بکنم... گاه یادآوری قصه عشق احساس عشق رادر آدمی بارور میکند !.........

از کجا شروع کنم ... از اولین دیدار...یا از اولین نامه قشنگ و خواندنی او... نه  !

بگذارید قصه را همانطور که اتفاق افتاده شروع کنم....

این طوری طبیعی تره....

به چند سال پیش برمیگردم...... به روزهای خوش بلوغ ...... به روزهای خاطه انگیز مدرسه..... من و

دوستم مهین هروز مثل دو تا کبوتر از خانه تا مدرسه پرمیکشیدیم . پسرها همسایه تامارا میدیدند سوت میکشیدند متلک می پراندند و ما را به دوکبوتر سپید وجلد تشبیه میکردند و مادر ظاهر بی اعتناولی قلبا" خوشحال این هیاهوی شیرین راکه هر روز بدرقه راهمان بود را تحمل میکردیم و در خلوت خود درباره

پسرها حرف میزدیم تا این که یک روز مهین گفت:

-آذر خوب چشماتوبازکن و پنجره روبروئی رو دید بزن ! پسره چه تیکه س...!

خیلی خونسرد چشمانم رابه پنجره دوختم.....مهین راست می گفت یک پسر خوشکل و قدبلند پشت پنجره ایستاده بود وما را تماشامیکرد... بزودی من ومهین فهمیدیم که او همسایه جدید ماست...... ودیدار این همسایه جدید برای ماعادت شده بود.هروقت سرمان را بلند میکردیم اورادر قاب پنجره میدیدیم...........

پنجره اتاق اوطوری قرارداشت که  مابرای دیدنش مجبورنبودیم سرمان رازیادبلندکنیم .....................

اگردستمانرادرازمیکردیم میتوانستیم چارچوب پنجره رالمس کنیم.یکروزکه تصادفا"مهین نیامده بوداورا

هم پشت پنجره ندیدم....

دلم لرزید فکرکردم بین غیبت مهین وآن جوان که هنوزاسمش راهم نمیدانستم ارتباطی هست اماناگهان درکنارقاب پنجره یک نامه ویک شاخه گل سرخ دیدم باآرامش خاصی نامه وگل رابرداشتم وخودراباعجله

 به دبیرستان رساندم  ونامه راگشودم..............

آه خدای من...! پس اشتباه کرده بودم... اونوشته بود...

« آذرعزیزم ............. امروز گرفتاری زیادی داشتم و از شانس دیدن چهره قشنگ تو محرومم ولی این

 گل سرخ می تواند بازگوی احساسات من به توباشد....»

 خدایا... اوحتی امضائی هم پای نامه نگذاشته بود...

از آن لحظه بوکه عشق در قلبم بارورشدودرچندساعت شاخه های آن همه وجودم رادربرگرفت ... حالادیگرمن هم  عاشق بودم ...من هم مثل همه دختران خوشبخت شهر دلم درسینه برای مردی می طپید

که عاشقانه دوستش داشتم...... دیدارها هروزتکرارمیشداوپشت پنجره می ایستادوبه من لبخندمیزد ومن ازلبخنداونیرووتوان زندگی میگرفتم.

آنروز تازه از مدرسه به خانه برگشته بودم ودراتاقم استراحت میکردم که مادرم مراصدازد:

آذر... آذر... زودباش دستی به سروگوشت بکش ... بیا پائین...!

_ چرامادر ! من خیلی خسته ام....

_ به خدا ! برات خواستگاراومده...

ناگهان وحشتزده ÷رسیدم ؟ چی ؟ چی چی گفتی ؟

خواستگار اومده؟!.....

لحظه ای سکوت کردم.... نه این غیر ممکن است ! من جزاو هیچکس رانمی پذیرم!...

مادر من نمی خوام حالا حالاها شوهرکنم !...

مادرم باعصبانیت نگاهی به من انداخت وچند دقیقه بعد که صدای بسته شدن در پشت سر پیرزن چادربسر بلندشد نفس

راحتی کشیدم وگفتم خداراشکر...!

فردای آنروز هنگامی که عازم مدرسه بودم اوپشت پنجره نبود ولی طبق معمول برایم نامه گذاشته بود. من برای اینکه

 دراین احساس عاشقانه شریکی نداشته باشم بامهین تقریبا" قطع رابطه کرده بودموبیشترتنها به مدرسه میرفتم.

نامه رابرداشتم وهمین که به نقطه خلوتی رسیدم آنرا گشودم...

-                                                                           


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:7 توسط دهقان |


 يکي بود يــکي نبود زيرِ اين سقفِ کبود

 يه غريبه ي آشنا. دل و جـونمُ ربود

  اينجوري نگاه نکن گـلِ ياسِ مهربون

  اون غريبــه خودتي هميشه با من بمون

 اين همه آشفته حالي اين همه نازك خيالي

 اي به دوش افكنده گيسو از تو دارم از تو دارم

 اين غرور عشق و مستي خنده بر غوغاي هستي

 اي سيه چشم سيه مو از تو دارم از تو دارم

 اگر دنيــــــا به فرمانم شود

 

 امروز هزاران شمع آبي با هزاران شعله قرمز

 

 بــــــــــراي تو مي افروزم و خود اما ...

 

 در جشن تـــــــــــو به جاي هر چه پروانه ...

 

 هزاران بـــــــــــــار مي سوزم ...

 

 ققنوس وار تـــــــــــا شايد باور کني

 

 صادقـــــــــــانه دوستت دارم

رفتنت آغازويــراني است حــرفش رامزن

ابتــداي يــك پــريشاني است حرفش رامزن

گفته بــودي چشم بــردارم من ازچشمان تو

چشم هايم بي توبــاراني است حــرفش رامزن

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:11 توسط دهقان |


  به بازار سیاه رفـــــــــتم برای خریدن عشق

 

  ولی در ابــــــــــتدای ورودم روی کاغذی خواندم

 

  در غــــــــرفه هــــــــــوس بازان

 

 عشق را به حـــــــــــراج گــــــــــذاشته اند

 

 به قیمت نابــــــــــودی پـــــــــــــاک بازان

 

 اگر دنيــــــا به فرمانم شود

 

 امروز هزاران شمع آبي با هزاران شعله قرمز

 

 بــــــــــراي تو مي افروزم و خود اما ...

 

 در جشن تـــــــــــو به جاي هر چه پروانه ...

 

 هزاران بـــــــــــــار مي سوزم ...

 

 ققنوس وار تـــــــــــا شايد باور کني

 

 صادقـــــــــــانه دوستت دارم

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:2 توسط دهقان |


  اجــــــــازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟

 

خيـــــــــال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟

 

  اجازه هست خــــــيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟

 

   بــــــا اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟

 

   طپش طپش با چشمکت غزل بــــــــگم براي تو

 

  با اتکا بـــــه عشق تــــــو. تـــــو زندگي برم جلو؟ 

كـــاش يك شب باز مهمان دو چشمت مى شدم

 

ريزه خوار مشرق خوان دو چشمت مى شدم

 

كـــاش يك شب مى گذشتم از فراز چشـم تو

 

گـــرم گـلگشت خراسان دو چشمت مى شدم

 

كـــاش يك شب مى سرودم گنبد زرد تـو را

 

فـــارغ از دنيا، غزلخوان دو چشمت مى شدم

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:59 توسط دهقان |


پيش ما سوختگان معبد و ميخانه يکيست

حرم و دير يکي

صبحه و پيمانه يکي

گر نظر پاک کني کعبه و پيمانه يکيست

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:44 توسط دهقان |


                              اي ساحل آرامشم سوي تو پر مي كشم

                                   ازدوريت در آتشم در آتشم يارا………

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:39 توسط دهقان |


دخترك خنده كنان گفت كه چيست ؟

راز اين حلقه زر………………………..

راز اين حلقه كه مرا……………………

اين چنين سخت گرفته است به بر…….

رازاين حلقه كه در چهره او…………..

اين همه تابش ورخشندگي است .........

مرد حيران شد وگفت :

حلقه خوشبختي است حلقه زندگي است

 

همه گفتند مبارك باشد !

دختر ك گفت : دريغاكه مرا .............

باز درمعني آن شك باشد..................

 

سالها رفت وشبي ..........................

زن افسرده نظر كرد بر آن حلقه زر.....

ديد در نقش فروزنده او.........................

روزهائي كه به اميد وفاي شوهر.........

به هدر رفت هدر...........................

زن پريشان شد وناليد كه واي.............

واي اين حلقه كه در چهره او..............

بازهم تابش ورخشندگي است .............

حلقه بردگي وبندگي است…………............  (فروغ فرخزاد)

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:35 توسط دهقان |


 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:28 توسط دهقان |